تبليغاتX
یه جوجوی هیچکس دیگه

یه جوجوی هیچکس دیگه

من جوجوی خودمم نه کس دیگه ای

سلام خوبین

خیلی ممنونم که توی این مدت تنهام نذاشتین

خب اون هفته با مامان رفتیم ییلاق جاتون حسابی خالی بود کلی خوش گذشت

چهارشنبه رفتیم و جمعه برگشتیم البته مامان میگه که خوش گذشت ولی از دماغمون در اومد البته من فکر میکنم که از دماغ اون در اومده نه من چون اون دوستش ماری که اونجا خونه داره و ما میریم خونه ی اونا انگشترش گم شد و جوری حرف زد که انگاری ما بر داشتیم البته خدا رو شکر پیدا شد و معلوم شد که کی برداشته البته ما نمیدونیم که کی برداشته فقط میدونیم که یکی دزدیده بودتش .

به من که خیلی خوشگذشت متین دختر ماری بود و هانیه و حامد بچه های سهیلا خانم و دختر دایی متین هم که اسمش مهشر هستش بود و کلی با هم خوش گذروندیم و شب اول رفتیم جاتون خالی بلال شیری خوشمزه خوردیم البته منو مهشر با هم یکی رو خوردیم و فرداییش هم که من خریدم بلال مهشر از دستش افتاد و دوباره با هم خوردیم و خلاصه یه جایی داره به نام آب علی که یه عالمه چشمه پایینش هست و بالاش هم یه کوه هست که اونجا رو بصورت تفریحی در آوردن و آلاچیق درست کردن و میریم اونجا میشینیم و قلیون و باقالی سفارش میدیم و شب اول انقدره قلیون کشیدم که همش اینا مواظب بودن از بالای کوه نیافتم پایین آخه متین خیلی عشقی میکشید و هی منو مهشر چاقش میکردیم و هی متین زحمت ما رو به فنا میداد ولی خیلی خوش گذشت و شب اول هم تا ساعت 6 صبح همینجور یه روند با هانیه حرف زدم فرداش که متین بلند شد گفت من شب که خوابیدم جوجو داشت حرف میزد صبح هم که از خواب بلند شدم بازم جوجو داشت حرف میزد و خلاصه کلی کرکر خنده بود .

چهارشنبش هم که رفتیم اونجا یه مسجدی اونجا بود که هر چهارشنبه سفرده دارن توش و ماری هم غذا پخت و مامانم هم حلوا درست کرد و رفتیم اونجا و هانیه هم راستی شکلات آورد که انشاالله دانشگاه قبول بشده نمیدونه دانشگاه هیچی نداره .

خلاصه جمعه برگشتیم و مامانم هم موفق شد پولش رو که 10 سال بخاطرش اینجا موندیم و بگیره ولی اون پولی که 10 سال پیش میشد تهران یه آپارتمان با متراج خوب توی یه محل خوب خرید حالا شاید بشه یه ماشین معمولی خرید واقعا تاسف باره

کلاس طراحی همچنان میرم و طراحیم از همه بدتره و زبانم هم بد شده و نمیدونم که چی کار کنم اصلا وقت زیادی ندارم و به درسام نمیرسم البته اوقات فراغتم رو طلف میکنم که امروز تصمیم گرفتم برای تمام وقتهام زمانبندی و برنامه ریزی کنم تا شاید به یه جایی برسم .

میخوام گیتار زدن رو هم دوباره شروع کنم .

خب اعصابم خیلی خط خطی شده و یه بار زنگ زدم به 148 و خانومه فقط هی تند تند واسه خودش حرف زد و اصلا حرفی که من منظورم بود رو وقت نداد تا بگم و بعدش گفت برو ازدواج کن و قرض فلان رو بخور و اخلاق خودت رو درست کن و از این چرت و پرت ها و اصلا نفهمید که من مشکلم چیه چون اصلا وقت نداد منم تا اومدم بگم بابا جان من هنوز حرف اصلیم رو نزدم گفت که من وقت کاریم تموم شده و باید برم و بای .

خلاصه کلی کونم سوخت .

با مهدی هم بهم زدم چون فکر میکنه که خونه ی ما طویله هستش و همش شبا ساعت یک به بعد تلفن میکنه و یه شب که زنگ زده من تلفنم قطع بوده و زنگ زده به اون یکی تلفنمون و مامانم بیچاره از خواب پریده و کلی اعصابش خورد شده و البته بعد اون هنوز تلفن نکرده و من هم بهش تلفن نکردم دارم دونه دونه از دوستام رو از خودم دور میکنم و تصمیم دارم که هرچه زودتر آدمای جدید رو وارد زندگیم کنم که البته با شناخت کامل یعنی ساخت یه زندگی جدید با روند جدید و همه چیز جدید حتی اخلاق خودم رو هم عوض کنم .

خب تا حالا مریم رفت مهدی رفت عمران رفت امیر هم باهاش دعوا کردم و اونم رفت و البته تازه محمد برگشته بهش گفتم که تولدم بود گفت نه تولدت 21 مرداد به من گفتی که هست منم گفتم که نه 1 مرداده ولی ... به هر حال مهم نیست الانم انگاری شماله چون دیروز تلفن کرد و گفت که میخوام بیام شمال و ببینمت با اینکه بهش گفته بودم که رسیدی بهم خبر بده ولی خبر نداده و مهم نیست میخواد خبر بده میخواد نده .

تازه وقتی به مامانم گفتم که بهش گفتم که  تولدم گذشته کلی مامانم بهم پرید و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت که تو چرا اینجوری هستی ای ریدم توی اون روز تولدت که انقدره میگی و ... البته ببخشیدا مامان من اصولا بخوای فوش بده فوشای بد میده خب پس حق دارم که ازش دلگیر بشم دیگه چون همش توهین میکنه به آدم اینم یه نمونه ی کوچیکشه تازه یاد گرفته توی وبلاگم هم بیاد خلاصه خیلی هر کاری که دلش میخواد میکنه ....

حالا دیروز که با هم شیر تو شیر بودیم باز امروز بهتریم

ببخشید دیگه خلی سرتون رو درد آوردم شرمنده

 

جوجوی هیچکس

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:47  توسط جوجوی هیچکس  | 

روز تولدم هم گذشت خیلی معموملی مثل روزای دیگه حتی دائییهام هم بهم تلفن نکردن که تبریک بگن مثلا من دیگه الان تنها خواهر زادشون هستم و به قول خودشون باید بیشتر بهم توجه بشه ولی ...

به هر حال مهم نیست که اونا توجه نمیکنن خب منم بهشون توجه نمیکنم حالا که اینطوره

رفتم دانشگاه چند نفر بیشتر بهم تبریک نگفتن و با اینکه همه میدونیستن تقریبا و بعد تازه بجای تبریک گفتن طلبکار بودن که چرا شیرینی نگرفتی بیاری ؟

دیروز به معلم انگلیسیم گفتم آخه درس دیروزمون در مورد تولد یه فردی بود و من گفتم که دیروز تولد من بوده و دوستام اینطوری رفتار کردن و اونم گفت که اینا دوست نیستن اینا دشمنن در مواردی باید اصلا به کسی نگفت که تولد دارم چون آدم بیشتر مجبور میشه که تازه توی خرج بیافته

بابام و خواهرم هم تلفن کردن و خواهرم کادوی تولد بهم یه شعر قشنگ داد که اتفاقا توش جوجه داشت فکر کنم جوجه حنایی بود و ... و داداشم هم بعد از مدتها تلفن کرد و تبریک گفت و باز هم از بابام آه و ناله میکرد که آره خرج دانشگاهم و نمیده و ...

به قول مامانم بابام نه خرج منو میده نه خرج اونو پس چی میگه که هی خرج دارم و ندارم که بهتون برسم ؟

بعدش از همه بدتر مهدی هم یادش نبود که تولدمه و کلی از دستش ناراحت شدم و حالا در ادامه دوستی با اون شک دارم

عمران هم تلفن کرد و کاشف به عمل اومد که الان شماله و از آلمان برگشته و منم که فهمیدم چون اولش گفت الان هامبورگمو داریم حرکت میکنیم بریم اسپانیا و بعدش خب چون شمارش افتاده بود منم فهمیدم که ایرانه و کلی سرش داد زدم و دعوا کردم تازه آقا به تریش قباشون بر خورده که چرا به من اعتماد نداری و باید روش فکر کنم و اخلاقت خوب نیست و حالا شک کردم که تورو میخوام یا نه و ... منم گفتم به درک .

و محمد رضا . اون محمد رضایی که یه روزی برای من میمرد و کلی دوسم داشت حتی روز تولدم یادش نبود که حتی یه اس ام اس بزنه و تبریک بگه در صورتی که اگر من هیچوقت بهش تلفن نکردم بخاطر هزینه ای که داشت روز تولدش رو صبح زود بهش زنگ زدم و تبریک گفتم ولی نمیدونم که چرا هر چی سنگه مال پای لنگه

امیر هم که چند روز قبلش که بهش گفته بودم تولدمه بهم گفت میخواستم تورو سوپرایز کنم اما با اینکه هموش شب زنگ زد و من میخواستم که برم و فیلم نگاه کنم نیم ساعت دیگه زنگ بزن و انتظار داشتم که بهم تبریک بگه انگاری یادش رفته بود و تازه نازم میکرد که اوا من که وقت ندارم و بی کار نیستم که حالا من همیشه باید واسه آقا بیکار باشم که به حرفای چرت و پرتش گوش کنم . 

خب دیگه حسابی سرتونو درد آوردم ببخشید

راستی خانم مرضیه آدرس وبلاگتون رو خواهش میکنم درست بنویسین تا بتونم بهتون سر بزنم

و آقای الگانس از شما هم ایمیلی برای من فرستاده نشده

راستی اسمی هم که خواسته بودم یه اسم دختر بود مثل مثلا مریم یا ...

ولی یه اسم خیلی باحالا هااااااااااا .

جوجو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 8:54  توسط جوجوی هیچکس  | 

من متولد شدم

بله من متولد شدم

خب امروز تولدمه دیگههههههههههههههه

دیشب احساس عجیبی داشتم دوست داشتم که امروز کنفیکن بشه

یعنی همه چی رو تغیرر بدم حتی روند زندگیم رو

و خب این تصمیم رو دارم

میخوام دوباره متولد بشم

۲۱ سال پیش من در چنین روزی ساعت ۸ صبح چشم به این دنیایی که نمیدونم بگم زیباست یا پست و رزل به هر حال این چشم من باز شد و هیچ چیزی نتونست جلوی این مسئله رو بگیره

هنوز کسی بهم تلفن نکرده که تبریک بگه

امروز از ساعت ۳:۳۰ تا ۸ خونه نیستم و کلاس دارم

احتمالا دوست هم ندارم که به تلفن مریم اگه البته زنگ زد جواب بدم

ببینم کدوم یکی از دوستام یادشونه

مامانم که انگاری شب میرسه خونه و خب تولدی از طرف خانواده نیست

امروز جز کار کردن و تمیز کردن و ... چیز دیگه ای نیست

انقدره خونه بهم ریخته هستش که حد نداره و باید تمام وقتم رو توی روز تولدم بزارم برای جمع آوری خونه

دیروز هم یه امتحان آزمایشی توی کلاس زبان داشتیم که ای راضی بودم و همینطور هی پشت سر هم استادا پروژه طرح میکنن برامون

البته یکی از پروژه ها رو آماده کردم و قراره که با آیدا انجام بدم  البته همه ی پروژه رو من تهیه کردم و اون هیچ نقشی نداشته ولی خب دلم براش میسوزه

خب این بود از انشای من

راستی دلم میخواد که یه نظر سنجی کنین ببینی که چه اسم مستعاری رو برای خودم انتخاب کنم توی این وبلاگ بجز جوجو ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 8:29  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

دیشب یکی از دوستام بنام امیر که از طریق همین اینترنت با هم آشنا شدیم بهم تلفن کرد و گفت که حالم بد بود و زنگ زدم که آرومم کنی

اون میگه که یه زمانی خیلی دختر باز بود ولی وقتی عاشق یه دختر میشه و اون توی یه تصادف میمیره خیلی تنها میشه و کلا روش زندگیش تغیر میکنه

و حالا میگه که هر وقت با من حرف میزنه بهش آرامش میدم و حال و حواش کلا عوض میشه

خیلی حس خوبی بهم دست میده وقتی میبینم که یه نفر رو میتونم  خوشحال کنم و از حال بد در بیارم

یه لحظه وقتی که بهم اینو گفت توی ذهنم این فکر اومد پس من چی ؟ من وقتی که حالم بده به کی پناه ببرم  تا آرومم کنه کی دم دستم هست و ...

و این منم که از همه تنها ترم چون وقتی که نیاااز ( نیاز) دارم به کسی که آرومم کنه وجود نداره . خب بعدش حسرت میخورم به حال اونا که حد اقل منو دارن که میتونن درد دلاشونو با من بکنن .

امروز بابام اومد اینجا بعد از مدتها

یکشنبه تولدمه به احتمال زیاد تنهام چون مامان تا اونموقع از تهران بر نمیگرده و بابا هم که خب امروز اومد خیلی غیر منتظره

خب شاید ندونین ولی پدر و مادر من تقریبا ۱۷  ساله که از هم جدا شدن و من با مامانم زندگی میکنم توی یه شهری دور از زادگاه خودم تهران .

به هر حال اومد و یه کادو یکی از خانومای همکارش که یه پلیور صورتی رنگ بود رو برای تولدم داد و خودش هم ۱۰۰ تومن پول داد و گفت من که نمیدونم چی برت بخرم و هر چی که دلت خواست خودت برو بخر و با این هیکلی که داری هم نمیدونم چه سایزی باید برات لباش بخرم و ... خلاصه بهم پول داد مامان هم که یه دستبند طلا با ۵۰ تومن پول ثبت نام کلاس طراحیم رو بهم داد .

خب دیگه میدونم از هیچ جایی برام کادو نمیرسه و کسی رو ندارم که کادویی بهم بدن .

بقیه فقط به فکر خودشون هستن .

دیگه خواهرم هم نیست که حتی تلفن کنه و بهم تبریک بگه فقط امیدوارم که حد اقل شب خوابشو ببینم .

فردا ۱۲ ساعت پشت سر هم کلاس دارم و حتی امتحان انگلیسی هم دارم

برام دعا کنین

بای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15:30  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

بازم خیلی وقته که نیومدم و آپ کنم ببخشید که حتی وقت نکردم که بهتون سر بزنم

بدبخت شدم رفت پی کارش

اگه گفتین برای چیییییییییی؟

حالا میگم !!!!!!!!

آخه در هفته دیگه فقط دو روز رو بیکار هستم و پنج روز رو بیشتر ساعاتش رو کلاس دارم مثلا شنبه و دوشنبه از ساعت 8 صبح تا 8 شب پشت سر هم کلاس دارم و یکشنبه هم از ساعت 4 تا 8 شب و سه شنبه هم از ساعت 9 تا 1 و چهارشنبه هم از ساعت 4 تا 8 خلاصه که بد بخت شدم رفت پی کارش دیگه حتی وقت سر خاروندن هم ندارم

فعلا اوضاع بد نیست امروز مامان رفتش تهران

با مهدی هم روابط خوبه و تنها میتونم بگم که قابل تحمله و محمد هم .... عمران هم که رفتش انگار اسپانیا و دفعه ی آخری که با  هم حرف زدیم دعوامون شد البته من همیشه عصبی میشم و جیغ جیغ میکنم و اون خیلی آرومه ولی خب دیگه انگاری این دفه خیلی فرق داشته که از دستم ناراحت شد .

با مامانم هفته پیش دو روز خیلی درگیری داشتم در حدی که میخواست منو از خونش بیرون کنه و گفت یا اینجا میمونی و تلافی 20 سال کارایی رو که با خواهرت کردم رو 20 سال سر تو در میارم یا برو خونه ی بابات من هم فعلا موندم .

از بس که پر رو هستم

ای بابا یکی از یه جای دیگه اعصابش خورد میشه سر من در میاره

به من میگه من خواهرم و کشتم  و من باعث شدم که به اون نرسه و ازش دور بشه و عاطفش رو از اون دریغ کنه در صورتی که اصلا اینطور نیست .

به هر حال اون دو روز کزایی گذشت .

سه شنبه رفتم امتحان رانندگی دادم و به سلامتی برای بار دوم افتادم و بعدش تند تند رفتم ییلاق پیش مامانم که از دو روز قبلش رفته بود خونه ی ماری اینا دوستش و فرداش که دیروز باشه برگشتیم و کلاس نقاشی و زبان و خط رو همچنان میرم و پدرم در اومده استاد خط ازم خیلی راضیه ولی از کلاس طراحیم راضی نیستم چون احساس میکنم اونقدری که از خودم انتظار دارم استعداد بروز نمیدم مخصوصا که اصلا وقت ندارم که توی خونه تمرین کنم اصلا نمیدونم که چجوری زمان میگذره مثلا همین الان از صبح تا حالا فقط 5 خط ، خط کار کردم و هیچی نفهمیدم و اصلا راضی کننده نیستش .

راستی یه مژده نمرات ما رو اون درسی رو که از 55 نفر فقط 2 نفر قبول شده بودن رو بردن زیر نمودار و من قبول شدم البته به من 9 نمره دادن تا نمرم بشه 12 و قبول بشم و کل بچه ها همش توی دانشگاه پر کرده بودن که فلانی همه ی درساش رو قبول شده چون تعداد انگشت شماری بودن که همه ی درسا رو قبول شده بودن و انقدره این حرفا رو تکرار کردن که حتی یکی از استادا گفته بود که این فلانی که میگین کیه که انقدره اسمشو میبرین ؟

آخر سر هم مجبورم کردن که بهشون شیرینی بدم بابت اینکه قبول شدم و وقتی به زور خودشون رفتم و براشون بستنی خریدم همه دبه در آوردن که ما شوخی کردیم و ... و به زور حالا بستنی ها رو بهشون دادم و بعد یکیشون گفت من که بستنی نمیخورم و بستنیشو همینجوری داد به یه پسره توی خیابون و گفت که من نمیخورم شما میخوای بخوری بخور.

آقا آی دلم سوخت .

به قول یکی از بچه ها اس ام اس زده بود گفته بود که کون یک عضو خیلی فعالیه چون وقتی خوشحالی تو کونت عروسیه وقتی کرم دارم کونت میخاره وقتی عصبانی یا ناراحت میشی کونت میسوزه که البته کون من اون موقع حسابی سوختش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:27  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

دیروز تولد مریم بود و من بهش اصلا تلفن نکردم که تبریک بگم البته نه اینکه بگم خیلی شاد بودم از این کار ولی همش فکر میکردم اون که پارسال روز تولدش احسان رو از دست داد امسال هم منو از دست داد معلوم نیست که سال دیگه چه اتفاقی بیافته . شب قبلش هم فاطمه دوست مشترکمون تلفن کرد که آره فردا چه کاره ای و من اولش خودم و زدم به اون راه که نمیدونم چه روزیه و گفتم که بعد از ظهر کلاس خط دارم و نمیتونم باهات بیام بیرون و اونم گفت که بابا تولد مریم و من و سمیه میخوایم بریم خونه ی مریم اینا بیافتیم و از این حرفا منم اولش خودم و زدم به اون راه و گفتم که خب بهش تلفن میکنم و تبریک میگم ولی انقدره هی گفت و گفت تا اون روی منو بالا آورد و هر چی از مریم میدونستم و ناراحتم کرده بود بهش گفتم و گفتم که مریم این کار و کرد و اون کار و کرد حتی گفتم که بهم گفته که شما ها از من خوشتون نمیاد و واسه همین نمیخواین که با من زیاد برخورد داشته باشین و فاطمه گفت وا این چه حرفیه که مریم زده و کلی تعجب کرد ولی آخر سر هم گفت که من گفتم شما دوتا دوستین و ...

و حتی اون موضوع دعوت عروسی خواهر سمیه رو هم گفتم بهش و گفتم که خیلی بهم برخورد رفتارش و ... ولی به هر حال دلم خنک شد .

مریمی که امکان نداشت تلفن کنه اینجا و با آه و ناله و گریه  باشه و من وقتی داشت گوشی میزاشت کاری میکردم که بخنده و گوشی رو بزاره . و توی تمام مراحل سختیش هر وقت که بهم احتیاج داشت بهش کمک کردم و حتی مامانم رو مجبور کردم که زنگ بزنه و با بابای احسان حرف بزنه و راضیش کنه که رضایت بده به بودن این دوتا با هم و مامانم سنگ روی یخ شد و کارایی که من واسه اون کردم اون یکصدمش رو حتی حاظر نشد ( حاظر نشد ) برام انجام بده و همش میگفت که یا نمیتونم و یا نمیکنم و ... .

یادمه یه روز خیلی حالم بد بودو بهش زنگ زدم و گفتم مریم خیلی حالم بده بیا بریم امامزاده ب.... و اونم با خنده حتی توجه به ناراحتی من نکرد و بهم خندید و گفت که الان دارم اپیلاسیون میکنم پاهامو و حالا بهت بعدا زنگ میزنم که تصمیم بگیریم و حتی تلفن نکرد بگه که تو اصلا چت بود ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بجاش یه دفه زنگ زد گفت که حالش بده و میخواد که بریم بیرون و من رفتم با هم توی کافینت قرار گذاشتیم و وقتی رفتم دیدم داره آف چک میکنه و بعدش هیچی نگفت و بلند شد و گفت بریم خونه و هیچییییییییییییییییی اصلا نداشت که بگه و فقط منو این همه راه کشوند بیرون و آخر سر خونسرد گفت که خب بریم خونه انگاری که من وظیفه داشتم که برم تا خانو آف چک کنه توی اون گرما و دوباره برگردم خونه .

خیلی حرفا دارم که بهتره برای کلا فراموش کردن مریم اصلا دیگه هیچی ازش نگم فقط خوشحالم که دیگه همه چی تموم شد .

امروز هم کلاس زبان و نقاشی دارم و هیچی طرح نکشیدم توی خونه و نمیدونم چی کار کنم . خدا کنه هیچی نگه  و دعوام نکنه .

استاد خطم هم از تمریناتی که انجام داده بودم راضی بودو گفت که خوب مینویسی .

 

جوجوی هیچکس

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:32  توسط جوجوی هیچکس  | 

نمیدونم که چند وقته که ننوشتم فقط اینومیدونم که خیلی وقت میشه که چیزی ننوشتم

توی این مدت همه ی امتحانات رو دادم و خدا رو شکر از 3 تا درس تخصصی فقط یکی رو افتادم . حتما میپرسین که حالا اصلا درسی رو افتادن خدا رو شکر کردن هم داره؟؟؟؟؟؟؟؟/

بله که داره !!!

منی که همه ی پروژه های سه تا درس رو به یک نفر سپرده بودم که برام انجام بده و این پروژه ها هر کدوم قسمت اعظمی از نمره پایان ترم رو داشتن و قبولی من به اونا بستگی داشت اونوقت اون طرف در آخرین لحظه  طرف تازه غیبش میزنه و بعد که بهش میگی آقا چرا منو سر کار گذاشتی تازه طلب کار هم هست و میگه که بهش دری وری گفتی و واسه همین پروژه هات رو برات نمیفرسته و بعد به زور یکی از دوستات یه پروژه رو میفرسته که اصلا ربطی به اون سوالایی که بهش داده بودی نداشته و اونقت منم یه روز انقدره عصبی شده بودم که وقتی فهمیدم که طرف منو سر کار گذاشته انقدره راه رفتم و فوش دادم به خودم و خودم و کتک زدم و تازه بالای لبم رو هم پاره کرده بودم و انقدره حالم بد بود که اگه مامانم خونه بود مطمئنا منو برده بود بیمارستان و بعدش رفتم امتحان دادم و اتفاقا همون امتحان رو افتادم و خب پروژه ی دو تا از درسا رو ندادم و فقط یکی رو با نا امیدی شب قبل از تحویل پروژه نشستم و از 8 تا 5 تاش رو که نه main داشت و نه ساختمار درست و حسابی و فقط سوال رو یه جوری که به نظرم رسیده بود حل کرده بودم و بردم . و بالاخره درس ساختمان داده ها رو که از 55 نفر فقط 15 نفر و درس ذخیره و بازیابی اطلاعات رو که از 55 نفر فقط 8 نفر رو قبول شدم و نگران هم نباشید که اون یه درس رو افتادم چون از اون درس فقط دو نفر تونستم که قبول بشن تازه با نمره های پایین .

به هر حال این نیز گذشت .

توی تابستون حسابی سرخودم رو گرم کردم .

ترم جدید زبان رو ثبت نام کردم و امروز جلسه ی سوم هستش که میرم و در هفته سه روز هست و خب بجاش تا آخر مرداد تموم میشه و تا پاییز کلاس نیست تا ترم پاییزی برقرار بشه و روزهای زوج هستش و از ساعت 6:30 تا 8 هست و هوا اون موقع خوبه و خنکه وقتی که میخوای برگردی خونه هوا تاریک شده ولی من دوست دارم و کلاس طراحی و نقاشی و پرتره ثبت نام کردم البته فکر نمیکنم که استعداد داشته باشم ولی خب چون علاقه ی زیادی به طراحی چهره دارم رفتم و ثبت نام کردم البته خب بهمون طراحی از همه چی یاد میدن و الان فعلا روی اشیاء هستیم  و در هفته دو روز هستش : دوشنبه و چهارشنبه که از ساعت 4 تا 7 هست که نیم ساعت با کلاس زبانم تداخل داره که من مجبورم نیم ساعت زودتر برم کلاس زبان و یکشنبه ها هم کلاس خط دارم و حالا فعلا معلوم نشده که کلاسای ترم جدید دانشگاه کی و چه موقع هستش .

با مامانم هم کماکان درگیری و آشتی و دعوا و... هست ولی خب زندگیه دیگه نمیشه کاریش کرد .

امروز تپل رو به زور مامانم حموم کردیم و خیلی خشگل شد و کلی ازش عکس گرفتم و کلی نازش کردم و حالا تازه خودم از حموم اومدم و دیگه باید یواش یواش لباس بپوشم و آماده بشم که برم کلاس زبان البته باید یه مقدار هم مطالعه داشته باشم

راستی از اون موقع که از دوستای مریم دلگیر شدم دیگه مریم حتی یه تلفن هم به من نزده و من هم بهش تلفن نکردم . در عجبم که اون از کجا فهمیده که من باهاش قهرم ؟

خب به هر حال فردا هم تولدشه و نمی دونم که بهش تلفن بزنم یا نه !!!!!

ولی فکر نکنم که اون به من احتیاجی داشته باشه .

 

 

 یا حق و والانصاف

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 16:30  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

امروز صبح ساعت 6 بلند شدم تا بقیه ی درس اخلاق رو بخونم و جوری برنامه ریزی کردم که بتونم ساعت 8 تا 8:30 بیام توی نت و صبحانه بخورم و به کارای دیگم برسم و دوباره بشینم بقیه ی درسم رو بخونم وقتی اومدم توی اینترنت زمانی که دیگه میخواستم بیام بیرون دیدم مهدی اومده و بهم پی ام داده و خب دوست داشتم که باهاش حرف بزنم خلاصه کلی با هم حرف زدیم و گفتم که پیشی دلت برای جوجو تنگ نشده ؟ اونم برام یه ایمیل زد همون موقع و توش نوشه بود که دلم برات تنگ شده ولی ...

خب ولیش رو نگفت که چیه یه عکس هم از خودش که رفته بوده خارج از کشور برام فرستاد و خیلی لاغر شده یعنی واقعا سرطان داره ؟

نمیدونم منم بهش گفتم که دلم برات تنگ شده دلم برای بقلت تنگ شده برای اون فشار دادنت که نفس آدم درمیودم و  گفتم اونشب رو یادته توی ماشین چقدره خوب بود /؟

اونم گفت آره یادمه اون شب بهترین شب زندگی من بود حالا فکر نکنین که کار بدی کردیما نه به خدا فقط من همینجوری که سر روی شونش بود خوابم برد یهو بیدار شدم دیدم کاپشنشو در آروده و گذاشته روی پاش و سر منم گذاشته روی پاش که راحت بخوابم قشنگ یادمه که توی اون منگی خوابم بلند شدم توی گوشش گفتم : مغذرت میخوام و دوباره خوابیدم .

                           __   __

خیلی خوش گذشت     0     0

                              ----

 

خلاصه این از صبحمون که بعد رفتم دانشگاه و امتحان رو مزخرف دادم و بعدش رفتم یه خورده وسایل ناخن و لاک خریدم و پنیر گرفتم و دوغ و تخمه واسه فوتبال و یه بستنی مخصوص میهن که لیوانی بود ولی هم وانیلی توش بود هم قهوه و هم شربت آلبالو کلی خوشمزه بود وقتی اومدم خونه سریع مامانم حمله کرد به بستنیه و دخلش و آورد اگه همون موقع خودم قاشق رو بر نمیداشتم و نمیخوردم اصلا هیچی برای من نمیذاشت چون خیلی گرون بود نسبت به بستنی های دیگه و من فقط یه دونه خریدم و عمرا مامانم بیاد از این بستنی ها برای خودش بخره خلاصه ما چیزی نگفتیم و گفتم بزار بچه شاد باشه واسه خودش

بعدش ناهار نوش جان کردیم و من اومدم با کامپیوترم ور رفتم و آف هام رو چک کردم تا فوتبال شروع بشه و مامانم هم رفت خوبید وقتی فوتبال شروع شد دیدم بچه گربه ها رفتن دو جا جیش کردن و ولی دوست داشتم فوتبال ببینم محل نذاشتم و گفتم مامان که بیدار شد خودش تمیز میکنه وقتی بیدار شد بعد از یه 3 ساعت خواب و بهش که گفتم هر چی از دهنش در اومد به من گفت و بهم گفت که من مال مرده خورم منتظرم که اون بمیره و اموالش برسه به من و من هم اونا رو بردارم برای خودم آخه مامان هفته ی پیش که خونه ی بانو خانم بودیم گفتش که اگه من مردم باید نصف اموالم رو برای پگاه انفاق کنی منم گفتم اگه احتیاج نداشم و مثل تو نبودم که مجبور شم تو یه خونه زندگی کنم و یکی دیگه رو اجاره بدم که خرجم در بیاد باشه ولی اگه احتیاج داشتم نمیتونم که نصفش رو انفاق کنم حالا میگه که من میخوام مال خورش بشم بابا یه مادر به فرزندش اینو میگه هی بهم میگه مفت خور و ... هر چی از دهنش در میاد بهم میگه منم دیگه تصمیم گرفتم که از اموالی که داره چیزی نخورم و برای خودم خرید کنم و دیگه هم باهاش حرف نمیزنم ببینم حالا که دیگه از من متنفره و آرزوی مرگ من رو داره تنهاش که بذارم و دیگه باهاش حرف نزنم زندگیش زیبا میشه یا نه

دیگه خسته شدم برای چی باید ازش حرف بخورم در صورتی که بابام خرجم رو داده و باز هم بهم میگه مفت خورم تو زندگیش . همش بهم حرفای زشت میزنه . الان داره فوتبال میده و من نتونستم از نیمه ی دوم رو ببینم و اینجا نشستم و خب بجاش  خلاصه کردن درس زبان رو تموم کردم .

 

ساعت 12 شب روز شنبه

خب بعد از اینکه فوتبال تموم شد و فهمیدم که باخته مریم یکی از همکلاسی های زبانم تلفن کرد و گفت که میخواد با هم زبان کار کنیم و من هم گفتم تو بیا خونه ی ما و قرار شد تا 7 یا 7:30 بیاد و من تا اون موقع برم و یه دوش بگیرم و سر حال بشم

خلاصه مریم فکر کنم 8 یا بعد از 8 وبد که اومد و کلی انتظار کشیدم تا بیاد فکر کردم که گذاشته منو سر کار خلاصه قبل از اینکه مریم بیاد ماری و دوستش هم اومدن خونمون و چون دوست ماری با پسرش اومده بود اینجا و من هم حوصله نداشتم اصلا جلو نرفتم چون باید لباس میپوشیدم و حوصله ی محجبه شدن رو نداشتم

مریم اومد و درس هم نخوندیم و یه سمبوسه ی خوشمزه اما با روغن فراوون درست کرد که الان بنده دارم از عذاب وجدان میمیرم و این روغنا توی گلوم بالا پایین میره

خلاصه مامانم امشب اومد تهران و مریم همین الان رفته و هنوز تلفن نکرده که رسیده یا نه و تازه با هم فیلم بد هم نگاه کردیم ههههههههههههههههههههههههههههه خجالت هم خوب چیزیه والله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 7:41  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

پنج شنبه عروسی خواهر سمیه دوست مریم بود هی مریم و فاطی میگفتن بیا من هم میگفتم خب هنوز دعوت نکرده منو که بیام بعد فاطی گفتش که سمیه گفته کارتاشون تموم شده اگه دعوتش کنم میاد؟ فاطی هم گفت که آره بابا میاد تو دعوتش کن خلاصه به مریم هم کارت دادن ولی به من و فاطی ندادش ولی چهارشنبه شب که فاطی زنگ زد ببینه که من فردا چی لباس میخوام بپوشم و باهام مشورت کنه که خودش چی بپوشه من هم باز گفتم که هنوز سمیه زنگ نزده که منو دعوت کنه با اینکه وقتی بعد از ظهر با مریم رفته بودم برای تمرین رانندگی وقتی برگشتم دیدم که تلفن سمیه افتاده روی تلفنم باز دوست نداشتم که برم آخه خیلی سرم شلوغ بود ولی از بس هی فاطی گفت تورو خدا بیا و حتی اگه مریم نیومد تو بیا و از این حرفا که گفتم فقط اگه سمیه دعوت کنه میام و قرار بود ساعت 12 بریم برای ناهار و بعدش هم بریم برای بزن بکوب توی یه ویلا ولی وقتی شب سمیه تلفن کرد که دعوتم کنه بهم گفتش که ( البته من به روم نیووردم که میدونم که عروسی دارین) خلاصه گفت که فردا ساعت 3 بیا فلان جا منم کلی شوکه شدم فکر کردم حتما اشتباه شنیدم گفتم چی ؟ دوباره همون رو تکرار کرد فهمیدم که درست شنیدم خب شاید ناهار رو ساعت 3 میخواستن بدن نمیدونم ولی بعد خودش گفت ببین چه جوری میای با کی میای و از این حرفا . منم گفتم که خب مریم چه ساعتی میاد من هم همون ساعت میام و خودم رو زدم به اون راه که نمیدونم که مریم برای ناهار دعوت هستش باز پر رو برگشته میگه که نه بابا مریم ناهار دعوته و ساعت 12 میاد تو برای بعد از ظهر دعوتی آخه میدونی چیه ؟ ما کارتامون تموم شده تعداد مهمونا زیاده میترسیم که ناهار کم بیاد برای همین تو برای ناهار نیا

جللل خالق اینم شد دعوت ؟ کارت که نمیدن 12 ساعت قبل از مهمونی تلفن میکنن و دعوت میکنن بعدشم اینجوری توهین میکنن که میترسیم ناهارمون کم بیاد انگاری من گاو تشریف دارم که ناهارشون تموم بشه یا اینکه ...

آخه یکی نیست بگه که بابا من فقط یه نفر هستم که تازه رژیم هم دارم و نمیتونم غذای زیادی بخورم بعدشم اینم شد دعوت ؟

همش به مامانم میگم عجب عقلی کردم که به مریم و فاطی گفتم تا خودش دعوتم نکنه نمیام هااااااااا وگرنه اگه به حرف اونا میرفتم معلوم نبود چطوری میخواست باهام رفتار کنه و قیافه بیاد .

انقدره کفری شده بودم که نگو

امروز به مامانم گفتم که اگه دیگه مریم زنگ زد شمارش رو دیدی گوشی رو یا بر ندار یا اگه حواست نبود و برداشتی بگو نیست یا داره درس میخونه و یه بهونه ای بیار که نرم باهاش حرف بزنم

آخه ناسلامتی منو مریم با هم رفیق فاب بودیم و باز هم مثلا هستیم انتظار داشتم وقتی پنج شنبه از امتحان رانندگی برگشتم مامانم بگه که مریم تلفن کرده ببینه که من میام که با هم بریم ؟ ولی انگاری خانم خانما از قبل خبر داشتم که رفیق فابشون برای ناهار دعوت نشدن و خودشون تیشتان پیشتان کردن و پاشدن و رفتن حتی مطمئنم که برنگشته بگه که بابا دوست من همش یه نفره و خب دعوتش میکردین یا حالا بیاد با من منو اون یه غذا میخوریم که حد اقل اینجا رفاقتش رو به من ثابت کنه

میدونین وقتی خوب فکر میکنم میبینم همیشه من برای مریم سود داشتم هر وقت بیرون میرفتیم من اول از اون دستم رو توی جیبم میکردم اگر هم اون دستش توی جیبش میرفت یه جوری نگام میکرد که همون جا یه چیزی دو برابر قیمت اون چیزی که اون خریده بود من هم خرید میکردم که مدیون چیزی که خریده نباشم یا حتی توی کرایه ماشین دادن هم همینطوره

یا مثلا وقتی که میریم یه مغازه ای اگه من بخوام یه چیزی بخرم اون فقط میگه بده یا خوبه ولی هیچ کمکی به من نمیکنه که من تخفیف بگیرم در حالی که من خودم و جر میدم برای اینکه طرف به اون تخفیف بده مثلا همون چهارشنبه ای که رفته بودیم بیرون یه مغازه ای هست که خیلی به گرون فروشی و تخفیف ندادن معروفه ولی همیشه به ما کلی تخفیف میده خلاصه رفتیم اونجا من ازش یه شال خریدم که قیمت اصلیش 7500 بود ولی به من داد 2500 و مریم هم یه گردنبند زشت زشت زشت انتخاب کرد برای خودش که قیمتش 5000 تومن بود که آخر سر یارو گفت حد اقل 2100 بده باز قبول نکرد مریم و هی میگفت یا 1000 بده یا نمیخوام باز من هی خودم رو جر میدادم بعد یارو گفت بابا 1500 بگیر من دلم نمیاد اومدی اینجا دست خالی بری بیرون ولی باز مریم قبول نمیکرد بعد مریم گفت خب باشه یه 500 تومنی به من بده منو فروشنده فکر کرده حتما یه 2000 تومنی داره برای اینکه اعتماد نداره که فروشنده هه بهش بقیه رو برگردونه اول 500 تومن رو میخواد بگیره فروشنده هه هم ساده بهش 500 تومن داد اونوقت مریم دست کرد یه 1000 تومنی گذاشت روش و گفت مگه نگفتی که 1500 بده منم اینو دادم خلاصه به هر پر رو گی ای بود ازش همون 1000 تومن گرفت وقتی اومدم خونه به مامانم گفتم گفت بابا این مریم عجب دختر وقیحی هستش هااااااا

خلاصه اینم از این خب حالا حق دارم دیگه باهاش دوستش نکنم یا نه ؟

از که دیگه خیلی بدم میاد هر چی دستش بیاد هیچی به من نمیگه بعد یهو  میاد پزش رو میده ولی من ساده هرچی میخرم یا بهم میدناااااااااا زودی میام به خانم گزارش میدم اگر هم حرفی نزنم جوری رفتار میکنه که بیا و ببین .

دیگه دوستیم باهاش تمومه ازش دیگه بدم میاد . اون به دوستی من احتیاج داره نه من به اون من که حرفام رو اینجا میزنم و راحتم و احتیاج به هیچ دوستی هم ندارم خدا رو شکر هم که میتونم تنهایی برم پیتزا فروشی و یه پیتزا بزنم توی رگ بدون اینکه نگران این باشم که بقیه ی پول خانم رو که من دادم حالا قرار که خانم کی دنگش رو به من پس بده و بعد دوباره فراموش میکنه و اگر هم خدایی نکرده گوش زد کنم که بابا مریم خانم من بدبخت بیچاره ی فلک زده یه دانشجوی توی جیب شپش قاب زنی بیش نیستم زودی عصبی میشه و کلی توهیین میکنه و مرگت رو جلوی چشمات میاره

خلاصه اینم از این

از روز رانندگی بگم که بار اول بود که میرفتم شهر رو امتحان بدم بعد از 6 ماه که آیین نامه رو قول شدم بالاخره همت کردم و رفتم برای امتحان شهر که رد شدم خیلی الکی بخاطر اینکه سر پیچ سرعتم رو کم کردم از دنده ی دو به یک رفتم گفت وقتی خانم سرعتت کمه نمیشه که دنده دو به یک بکنی و بعد بپیچی خیلی مسخره نیست ؟

هست دیگه

خلاصه که الانم دارم از گردن درد میمیرم فردا هم امتحان اخلاق دارم امیدوارم که این رو قبول بشم و مثل ترم قبل که خیلی مسخره توی معارف افتادم اما توی درسای تخصصی همه رو قبول شدم نشه و البته خب باز هم درس های تخصصی رو قبول بشم

خب

از امروز جمعه بگم که مادر بزرگ گرامم اومدن خونه ی ما و ناهار تشریف داشتن و من هم از صبح تا آخر شب همینجور دهنم میجنبید البته با مواد کم کالری و مقوی خلاصه که آخر رفتنش مامانم بهش گفت که بذاره امسال سال خواهرم رو خود مامانم خرج کنه از من و مامانم اصرار و از مادر بزرگ گرامم انکار خلاصه که آخرش این شد که یهو مارد بزرگ گرامم شروع کرد تند و تند به نه نه نه نه نه نه نه گفتن و یهو شروع کرد به زدن صورد خودش و یهو گریه کردن و مارو داری عین چوب خشکمون زده بود و هاج و واج نگاش میکردیم من که همش با هر ضربه ای که به صورتش میزد احساس میکردم یکی داره توی صورت من میزنه خلاصه ما عقب نشینی کردیم و بعد از نه نه نه نه نه نه گفتن هااااااااااااا و خود زنی هاااااااااا و گریه هاااااااا یه معذرت خواهی هم کرد که مارو اینجوری ناراحت کرده و عازم خانه خودش شد

این بود انشای روزهای 24.25.26 خرداد ماه سال 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:8  توسط جوجوی هیچکس  | 

دیروز رفتم کنفرانس داشتم برای درس کار آفرینی خوب بود اونطوری که اولش فکر میکردم خیلی مال من بد و به درد نخور هستش وقتی رفتم و توضیح دادم دیدم سوالاتم خیلی کاملتر و بهتر بوده

بعدش قرار بود با مامان و بانو خانم برین آرایشگاه که موهام و کوتاه کنم و پیشونیم و دور لبم رو بند بندازم و ابروهام رو هم تمیز کنم ( البته بعد از یک سال و نیم )

خلاصه من ساعت ۲:۳۰ کلاسم تموم شدو گفتم خدایا تا ساعت ۴ چی کار کنم ؟

هیچی دیگه دوتا ناگت مرغ خریدم یکی برای بانو خانم و یکی برای  خودمون بعدش هم اومدم به شهر خودمون و تقریبا ساعت نزدیک ۳ بود خلاصه گفتم برم پیتزا بخورم

اون پیتزا فروشی ای که من همیشه میرم بسته بودو چون مریم از یه پیتزا فروشی دیگه تعریف کرده بود رفتم اونجا و یه پیتزا و دوغ گرفتم و خیلی جالب بود ۷ تا دختر و ۲ تا پسر هم امده بودن

جالبیش بیشتر اونجا بود که اول ۶ تا دختر بودن بعدش یه پسر بهشون اضافه شد بعد یه پسرو دختر دیگه که اون دختر آخریه یکی از همکلاسیهای من در دبستان بودو اصلا پشتشم کرد به من و محل نذاشت خیلی  جالب بود یه زمانی این دختره مجبور بود با چادر بگرده حالا دوست پسر هم داره و باهاش پیتزا فروشی هم میره

خلاصه یه چیز جالب دیگه این بود که اون ۶ تا دختر دیگه همش دوتا پیتزا سفارش داده بودن وقتی اون یکی پسره اومد گفت که من غذا خوردم و مزاحم شما نمیشم ولی باید من میز شما رو حساب کنم ولی دختر هی اصرار که بابا ما واسه تو غذا سفارش دادم

حالا این سفارششون هم دو تا دونه پیتزا بود واسه ۷ نفر

کلی خندیدم

من که تنهایی رفتم نصف پیتزا رو هم خودم عین یه خانم هم درخواست جعبه کردم و بلند شدم رفتم پیش شیدا و یه کمی با اون گپ زدم و بعد رفتم آرایشگاه و بعد هم دیگه همون کارایی رو که بالا گفتم رو انجام دادم و کلی خوشگل شدم

خیلی جالب بود یه خانمه اومده بود بعد داشتیم صحبت میکردیم من پرسیدم به نظر شما من چند سالمه ؟ گفت ۲۷ یا ۲۸

من هم کلی ناراحت شدم و گفتم بابا من همش ۲۰ سال دارم

بعد که موهام و زدم گفت که وقتی موهات رو پشتت بسته بودی سنت خیلی بیشتر نشون میداد

بعد حالا خودش دختر ۱۴ سالش رو آورده بود که ابروش رو بده بردارن

من تا ۲۸ سالگیم جرات نداشتم که اصلا حتی حرفشم بزنم

خلاصه این بود جریان دیروز

کلاس رانندگی هم به امروز ختم شد

با مریم میریم و بعد قرار واسه مریم یه وبلاگ بسازم کسی قالب توپ سراغ نداره ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:59  توسط جوجوی هیچکس  | 

خب من یه خورده فکر کردم دیدم تلفیقی از این سه نفر رو دوست دارم

عمران رو برای اینکه خیلی با احساس و مهربون و عاقل و مودب و پولدار هستش دوست دارم

محمد رو بخاطر مهربون و عاقل و بافکر بودن و اینکه خیلی چیزا از سکس میدونه دوست دارم چون بهم لذت میده

و مهدی رو بخاطر هیکل زیبا و رو فرمش دوست دارم چون یه ورزشکاره و توی یکی از تیم های ملی عضو هستش و خیلی بدن توپی داره

ولی حالا متاسفانه هیچکدومشون در دسترش من نیستن

حالا کدوم رو دوست داشته باشم مهمه ؟

--------------------

ساعت ۱۲:۵۷

۳تا از مبحث های درس اسمبلی رو دوره کردم دو تا دیگه رو هم بعد از ظهر دوره میکنم بقیش رو هم سه شنبه ببینیم دنیا دست کیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 7:51  توسط جوجوی هیچکس  | 

الان دارم از تعجب شاخ در میارم بعد از مدتها که با مهدی بهم زدم حالا همین الان اومده پی ام داده

اونی که یهو رفتش حالا اومده داره میگه که خوبی ؟ و اینکه از ایران چه خبر مثلا میخواد بگه که ایران نیست و حتما هم برای مداوای اون سرطان کذاییش رفته خارج دره

فکر میکنه که من خرم  البته بلام نسبتم هااااااااااااا

خب دیروز همه ی دوستام تا اومدم خونه بهم تلفن کردن مریم افسانه و فاطمه کلی حرف زدیم

قراره که فاطمه یه قرار بذاره با داداشش بریم بیرون تا من داداشش رو ببینم

حالا ببینیم که چی میشه دیگه

بای

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 7:56  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام

امروز با مامان میرم خونه ی دوستش مهمونی برای ناهار

کلی حال میده من چایی های اونجا رو خیلی دوست دارم

فقط چایی های بانو خانم رو با اون لیوانای شیشه ای دسته دارش دوست دارم

حالم هم بد نیست

فعلا هم که از محمد خبری نیست اون هم منو گذاشت و رفت و بی وفا بود

حال پیشی ها هم خوبه دیگه دارم به دویدن و فوضولی کردن میافتن

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 8:12  توسط جوجوی هیچکس  | 

سلام من دیگه اینجا مینویسم

کسی چه میدونه شاید دنباله رو خواهرم هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 8:41  توسط جوجوی هیچکس  |