سلام خوبین
خیلی ممنونم که توی این مدت تنهام نذاشتین
خب اون هفته با مامان رفتیم ییلاق جاتون حسابی خالی بود کلی خوش گذشت
چهارشنبه رفتیم و جمعه برگشتیم البته مامان میگه که خوش گذشت ولی از دماغمون در اومد البته من فکر میکنم که از دماغ اون در اومده نه من چون اون دوستش ماری که اونجا خونه داره و ما میریم خونه ی اونا انگشترش گم شد و جوری حرف زد که انگاری ما بر داشتیم البته خدا رو شکر پیدا شد و معلوم شد که کی برداشته البته ما نمیدونیم که کی برداشته فقط میدونیم که یکی دزدیده بودتش .
به من که خیلی خوشگذشت متین دختر ماری بود و هانیه و حامد بچه های سهیلا خانم و دختر دایی متین هم که اسمش مهشر هستش بود و کلی با هم خوش گذروندیم و شب اول رفتیم جاتون خالی بلال شیری خوشمزه خوردیم البته منو مهشر با هم یکی رو خوردیم و فرداییش هم که من خریدم بلال مهشر از دستش افتاد و دوباره با هم خوردیم و خلاصه یه جایی داره به نام آب علی که یه عالمه چشمه پایینش هست و بالاش هم یه کوه هست که اونجا رو بصورت تفریحی در آوردن و آلاچیق درست کردن و میریم اونجا میشینیم و قلیون و باقالی سفارش میدیم و شب اول انقدره قلیون کشیدم که همش اینا مواظب بودن از بالای کوه نیافتم پایین آخه متین خیلی عشقی میکشید و هی منو مهشر چاقش میکردیم و هی متین زحمت ما رو به فنا میداد ولی خیلی خوش گذشت و شب اول هم تا ساعت 6 صبح همینجور یه روند با هانیه حرف زدم فرداش که متین بلند شد گفت من شب که خوابیدم جوجو داشت حرف میزد صبح هم که از خواب بلند شدم بازم جوجو داشت حرف میزد و خلاصه کلی کرکر خنده بود .
چهارشنبش هم که رفتیم اونجا یه مسجدی اونجا بود که هر چهارشنبه سفرده دارن توش و ماری هم غذا پخت و مامانم هم حلوا درست کرد و رفتیم اونجا و هانیه هم راستی شکلات آورد که انشاالله دانشگاه قبول بشده نمیدونه دانشگاه هیچی نداره .
خلاصه جمعه برگشتیم و مامانم هم موفق شد پولش رو که 10 سال بخاطرش اینجا موندیم و بگیره ولی اون پولی که 10 سال پیش میشد تهران یه آپارتمان با متراج خوب توی یه محل خوب خرید حالا شاید بشه یه ماشین معمولی خرید واقعا تاسف باره
کلاس طراحی همچنان میرم و طراحیم از همه بدتره و زبانم هم بد شده و نمیدونم که چی کار کنم اصلا وقت زیادی ندارم و به درسام نمیرسم البته اوقات فراغتم رو طلف میکنم که امروز تصمیم گرفتم برای تمام وقتهام زمانبندی و برنامه ریزی کنم تا شاید به یه جایی برسم .
میخوام گیتار زدن رو هم دوباره شروع کنم .
خب اعصابم خیلی خط خطی شده و یه بار زنگ زدم به 148 و خانومه فقط هی تند تند واسه خودش حرف زد و اصلا حرفی که من منظورم بود رو وقت نداد تا بگم و بعدش گفت برو ازدواج کن و قرض فلان رو بخور و اخلاق خودت رو درست کن و از این چرت و پرت ها و اصلا نفهمید که من مشکلم چیه چون اصلا وقت نداد منم تا اومدم بگم بابا جان من هنوز حرف اصلیم رو نزدم گفت که من وقت کاریم تموم شده و باید برم و بای .
خلاصه کلی کونم سوخت .
با مهدی هم بهم زدم چون فکر میکنه که خونه ی ما طویله هستش و همش شبا ساعت یک به بعد تلفن میکنه و یه شب که زنگ زده من تلفنم قطع بوده و زنگ زده به اون یکی تلفنمون و مامانم بیچاره از خواب پریده و کلی اعصابش خورد شده و البته بعد اون هنوز تلفن نکرده و من هم بهش تلفن نکردم دارم دونه دونه از دوستام رو از خودم دور میکنم و تصمیم دارم که هرچه زودتر آدمای جدید رو وارد زندگیم کنم که البته با شناخت کامل یعنی ساخت یه زندگی جدید با روند جدید و همه چیز جدید حتی اخلاق خودم رو هم عوض کنم .
خب تا حالا مریم رفت مهدی رفت عمران رفت امیر هم باهاش دعوا کردم و اونم رفت و البته تازه محمد برگشته بهش گفتم که تولدم بود گفت نه تولدت 21 مرداد به من گفتی که هست منم گفتم که نه 1 مرداده ولی ... به هر حال مهم نیست الانم انگاری شماله چون دیروز تلفن کرد و گفت که میخوام بیام شمال و ببینمت با اینکه بهش گفته بودم که رسیدی بهم خبر بده ولی خبر نداده و مهم نیست میخواد خبر بده میخواد نده .
تازه وقتی به مامانم گفتم که بهش گفتم که تولدم گذشته کلی مامانم بهم پرید و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت که تو چرا اینجوری هستی ای ریدم توی اون روز تولدت که انقدره میگی و ... البته ببخشیدا مامان من اصولا بخوای فوش بده فوشای بد میده خب پس حق دارم که ازش دلگیر بشم دیگه چون همش توهین میکنه به آدم اینم یه نمونه ی کوچیکشه تازه یاد گرفته توی وبلاگم هم بیاد خلاصه خیلی هر کاری که دلش میخواد میکنه ....
حالا دیروز که با هم شیر تو شیر بودیم باز امروز بهتریم
ببخشید دیگه خلی سرتون رو درد آوردم شرمنده
جوجوی هیچکس
